سرویس خبری ایران من: تحلیل پیش رو به قلم عباس میلانی، به بررسی مسیر پرفراز و نشیب رضا پهلوی از دوران تبعید تا تبدیل شدن به یکی از چهرههای محوری در سپهر سیاسی اپوزیسیون ایران میپردازد.
رضا پهلوی در روزگاری به دنیا آمد که ایران در میانۀ تلاطم بود. پدر او، محمدرضا پهلوی، در یکی از پرالتهابترین مقاطع سلطنتِ طولانی خود قرار داشت؛ سلطنتی که از سال ۱۹۴۱ آغاز شده بود. در بازۀ پنج سال پیش و پس از تولدِ فرزندش در ۳۱ اکتبر ۱۹۶۰، شاه بار دیگر ازدواج کرد—حرکتی که ریشه در اضطرابِ جانشینی و نیاز فوری به داشتنِ ولیعهد داشت—همزمان با آنکه با فشارهای فزایندۀ اقتصادی و شتابِ دگرگونیهای اجتماعی روبهرو میشد. او در آستانۀ آغاز «انقلاب سفید» بود؛ مجموعهای از اصلاحات که قرار بود با پیامدهایی بازگشتناپذیر، تار و پود جامعۀ ایران را دگرگون کند: اصلاحات ارضی، گسترش حق مشارکت سیاسی برای زنان، توسعۀ آموزش، و تضعیف نظاممندِ سلسلهمراتبهای سنتی.
مخالفت با این دگرگونیها—بهویژه اصلاحات ارضی و توانمندسازی سیاسی زنان—بهتدریج پیرامون روحانیای شکل گرفت که تا آن زمان چندان شناختهشده نبود: روحالله خمینی. او با تکیه بر بسیج عقاید و احساسات مذهبی و بهرهگیری از خشونت خیابانی، اصلاحات شاه را به چالش کشید. در چنین فضای سنگینِ آمیخته به انتظار و اضطراب بود که همسر تازۀ شاه، فرح، پسری به دنیا آورد. نام او را رضا گذاشتند و بیدرنگ عنوانِ ولیعهد به او داده شد.
تغییر موازنه قدرت و آغاز دوران تبعید
کمتر از دو دهه بعد، همان روحانی سلطنت را سرنگون کرد و به جای آن، نظامی دینی و سختگیرانه بنا نهاد. اما تاریخ—با طنزهای تلخ و گاه هولناکِ خود—در همانجا متوقف نماند. اکنون که جمهوری اسلامی با تهدیدی کمسابقه علیه تداوم موجودیتش روبهروست؛ تهدیدی در قالب جنبشی اعتراضی، فراگیر و سراسری، رضا پهلوی به گستردهترین شکل بهعنوان نمادِ پذیرفتهشدۀ آیندۀ سیاسی کشور مطرح شده است.
برخی اوجگیری محبوبیت او را صرفاً به «نوستالژی» فرو میکاهند. با این حال، میتوان آن را به همان اندازه نشانۀ سرپیچی و اعتراض نسل جوان دانست: نسلی جهانوطنی و آشنا به جهان دیجیتال که از انتخابهای تلخی که تاریخ پیشِ پایش گذاشته خشمگین است—و نیز نشانهای از حسرت و پشیمانیِ ساده و عمیق در میان بخشی از ایرانیانِ سالخوردهتر.
در زمان انقلاب اسلامی، ولیعهد در ایالات متحده به تحصیل و گذراندن دورههای آموزش خلبانی مشغول بود. اندکی بعد، او نیز به خانوادهاش پیوست و همراه آنان مسیرتبعید از ایران را در پیش گرفت. در اواخر سال ۱۹۷۹، مدت کوتاهی پس ازآنکه شاه در نیویورک تحت عمل جراحی قرار گرفته بود، خاندان پهلوی ــ درمدت زمانی کوتاه و به شکلی تحقیرآمیز ــ عملاً در همان پایگاه نیروی هوایی در وضعیت حبسِ غیررسمی قرار گرفتند که ولیعهد زمانی در آن آموزش دیده بود. همزمان با آنکه دیپلماتهای آمریکایی در تهران به گروگان گرفته میشدند، شاه و خانوادهاش نیز به گونهای دیگر گروگانِ شرایط شدند؛ از کشوری به کشور دیگر رانده میشدند و حتی برای متحدانیکه زمانی از بخششها و مواهب سلطنتی شاه بهره برده بودند نیز نامطلوب بودند.
وقتی پدرش در تبعید، در مصر، درگذشت، رضا سفرِ سرگشتگیای را آغاز کرد که اکنون به ادیسهای چنددههای بدل شده است. او گزینههای گوناگونی پیشِ رو داشت، اما راهِ کمپیموده را برگزید. مانند برخی وارثانِ دودمانهای سقوطکرده، میتوانست زندگیای آراسته به فراغت ــ یا بدتر از آن، سبکسریِ انگلوار ــ اختیار کند. میتوانست جایگاه سلطنتیاش را از رهگذر سلبریتیبودن، نمایش و هیاهو، یا انباشتِ کارآفرینانه به منبع درآمد بدل سازد. اما هیچیک را برنگزید. در عوض، به کاری تقریباً سیزیفواردست زد: انسجام بخشیدن به دیاسپورای ایرانیِ پارهپاره، نومید و عمیقاً چندپاره، تا آن را به چیزی شبیه یک ائتلاف سیاسی نزدیک کند.
در این مسیر دشوار، او در آغاز نه به حلقههای نزدیک به دربار، بلکه به اهل قلم و سیاستِ کارآزموده رجوع کرد؛ چهرههایی از جنس دانشگاه و اندیشه و تجربۀ حکمرانی—از جمله احمد قریشی، که زمانی ریاست دانشگاه ملی را بر عهده داشت، و هرمز حکمت، از معدود روشنفکران شاخص نسل خود. او کوشید از مرزهای ایدئولوژیک عبور کند و با طیفی متنوع از نیروها—از سلطنتطلب و لیبرال تا ملیگرا، سوسیالدموکرات و چپِ سکولار—پل بزند. هدفِ آن روزها، شکل دادن به صدایی واحد بود: گردآوردن ظرفیتهای پراکنده تا روایتِ مطالبات مردم ایران و اخبار رنجها و مقاومتشان، به جهان رسانده شود.
او که عمدتاً میان واشینگتن وپاریس مستقر بود، سفرهای فراوان کرد و در جمعهای کوچک و بزرگِ ایرانیان با پیشینهها و گرایشهای گوناگون سخن گفت. در نگاه بسیاری، نقش متحد کننده داشت؛ دفتر کوچک آن زمانش بیش از هر چیزشبیه ستادِ هماهنگی دیدارها و نشستها بود. در عین حال، گروهها و تشکلهای متعددی—با وابستگیها و گاه وفاداریهای متفاوت—میکوشیدند خود را نزدیک به او معرفی کنند؛ هر کدام با دستورکارِ خاص خود. او با همهشان گفتوگو میکرد، اما همزمان مراقب بود در چارچوب آنان محصور نشود و فاصلۀ سیاسیاش را حفظ کند. گاه با صراحت تأکید میکرد که با زبانِ خشونتباروروشهای تند برای خاموش کردن منتقدان—حتی آنان که با ایدۀ بازگشت سلطنت همدل نبودند—همراهی ندارد. این موضعگیریها برای هواداران رادیکالش ناامیدکننده بود؛ ومخالفانش نیزهمچنان میگویند او برای متوقف کردن چنین رفتارهایی کافی و قاطع عمل نکرد.در برابر، حکومتِ روحانیان نیز با تحقیر و طعنه به استقبالش میرفت؛ از جمله نسبت دادن لقبِ تحقیرکنندهای از سوی آیتالله خمینی که میکوشید او را «پهلویِ خیلی کوچک» جلوه دهد. با این همه، او مسیرش را رها نکرد و ادامه داد.
بازخوانی تاریخ و ظهور نسلهای جدید
با انباشته شدن ناکامیهای جمهوری اسلامی—از تصلب ایدئولوژیک وناکارامدی اقتصادی گرفته تا فسادِ ساختاری و ماجراجوییهای منطقهای—زمینِ سیاست بهتدریج تغییر شکل داد. در دو دهۀ اخیر، انتقادهای داخلی فزونی گرفت: اینکه حکومت بیش از آنکه در پی پاسخگویی به نیازهای ابتدایی شهروندان باشد، انرژی و منابع قابلتوجهی را صرف پشتیبانی از سازوکارهای سرکوب و نفوذ در بیرون از مرزها میکند؛ از حمایت مالی و سیاسی ازحکومت اسد،تا تقویت شبکههای نیابتی در لبنان. با فرسایش تدریجیِ مشروعیت، در برخی تجمعات داخل ایران گاه شعارهایی در جمایت ازرضاشاه شنیده شد—شعارهایی که میشد آنها را نخستین نمودِ مردمی یک «بازنگری» تازه دربارۀ عصر پهلوی دانست؛ روندی که پیشتر، در سطح پژوهش و دانشگاه نیز زمینههایش شکل گرفته بود.
در چنین فضایی، رضا پهلوی از بازخوانی دوبارۀ کارنامۀ پدربزرگ و پدرش بینصیب نماند؛ بازخوانیای که نگاهها را به رضاشاه—که پس از کودتای ۱۲۹۹ با کشوری ازهمگسیخته روبهرو شد—و نیز به محمدرضاشاه—که از ۱۹۴۱ به قدرت رسید و درسالهای پایانی حکومتش بر اقتصادی با رشد سریع در میان کشورهای در حال توسعه نظارت داشت—دوباره معطوف کرد.
به همان اندازه، در این بازنگری تاریخی، جایگاهِ روبهرشدِ مادرِ ولیعهد—فرح—نقشی تعیینکننده داشت. وقارِ او در برابرِ تبعید، داغِ فقدان و موجِ بیوقفۀ تخریب و بدنامسازی، در نگاه بسیاری به کیفیتی نزدیک به «افسانه» رسید؛ نوعی پایداری و ثبات نمادین که فراتر از روایتهای روزمره قرار میگرفت. او بهتدریج نه فقط بهعنوان چهرهای از خاندانِ سلطنتی، بلکه بهعنوان حامیِ فرهنگ و بنیانگذارِ نهادها شناخته شد: پیگیریِ برنامههایی برای کودکان ایرانی و نقشآفرینی در شکلگیری یکی از چشمگیرترین مجموعههای هنرِ مدرن در بیرون از جهانِ غرب (در موزه هنرهای معاصر در تهران)با آثاری از نامهایی چون پیکاسو، جکسون پولاک و مارک روتکو.آثاری که زمانی با برچسب «تجملگرایی» و اسرافِ درباری تحقیر میشدند، بعدها در روایتِ رسمی بهعنوان «یادگارهای منحط» کنار گذاشته شدند و سالها از منظر عمومی دور ماندند؛ گفته میشود بخشی از آنها همچنان در مخازن و زیرزمینهای موزهها در تهران نگهداری میشود. با این همه، هر بار که امکان نمایششان فراهم شده، توجه و ارزشگذاریِ عمومی به شکلی آشکار خود را نشان داده است—تا آنجا که برآوردهای مختلف، ارزش این مجموعه را در حد پنج میلیارد دلار تخمین میزنند.
در مجموع، همزمانیِ دو روند—بازخوانیِ دورۀ پهلوی از یک سو، و تجربۀ زیسته فاجعهبارِ حاکمیت روحانیت از سوی دیگر—به نوعی «محاسبۀ نسلی» انجامید.سه نسل از مردم ایران زیر سایه محدودیتهای خشک و اجباریِ یک حکومت مذهبی قدیمی زیستهاند که با ارزشهای قرنها پیش گره خورده است؛ حکومتی که در دست گروهی بسته از ایدئولوگهای پیر و «آقازادههای» غارتگر آنهاست. در مقابل، ایران همچنان جامعهای جوان است: جامعهای که با حضورِ پررنگ و مطالبهگرِ زنان و مردانِ معترض ، به سختی تن به تثبیت و حفظ وضع موجود میدهد.
نسلهای جوانتر—از جنبش سبزِ ۱۳۸۸/۲۰۰۹ به این سو—پیاپی موجهای اعتراضی متعددی را علیه جمهوری اسلامی سامان دادند؛ موجهایی که سرانجام در سال ۱۴۰۱/۲۰۲۲ در جنبش «زن، زندگی، آزادی» به نقطهای تعیینکننده رسید. رضا پهلوی در متنِ این اعتراضها بازیگرِ محوری نبود، اما نسبت به آنها واکنش نشان داد و آگاهانه کوشید حلقۀ پیرامون خود را جوانتر کند: گروهی تازه از مشاوران، کنشگران و سازماندهندگان که بیش از آنکه محصولِ سیاستِ تبعید باشند، از تجربۀ زیستۀ داخل و از زبانها و ایدههای جدیدِ سیاستورزی شکل گرفتهاند.
نقش انتقالی و چشمانداز دموکراتیک آینده
او بارها در پاسخ به این پرسش که پس از فروپاشی، چه «شکلِ حکومتی» را مطلوب میداند، بر یک تمایز تأکید کرده است: صورتِ حکومت، در قیاس با «ماهیتِ رژیم»، امرِ ثانوی است. شکل را باید مردم تعیین کنند؛ اما جوهرۀ نظامِ آینده—به روایت او—باید بر حاکمیتِ مردم، برابریِ جنسیتی و حقوق بشر استوار باشد.
از آغازِ کنشگریِ دموکراتیکِ او نیز روشن بود که پایگاه حمایتیاش ناگزیر ناهمگون و گاه ناسازوار است. در یک سوی این طیف، سلطنتطلبانِ سرسخت قرار دارند؛ گروهی که بعضاً چشماندازی «بازگشتمحور» را دنبال میکنند و مشروعیت را به تداومِ اقتدارِ سلسلهای گره میزنند. در سوی دیگر، سکولار-دموکراتهایی با گرایشهای متنوع ایستادهاند که او را نه بهعنوان پادشاهِ آینده، بلکه بهمثابه یک چهرۀ مدنیِ متحدکننده میبینند—شخصیتی که میتواند میان نیروهای پراکنده نوعی همصدایی ایجاد کند.در ابتدا، هدفِ این ائتلاف محدود اما حیاتی بود: بلندتر کردنِ صدای ایرانیانی که آزادی، کرامت انسانی و حکومتی پاسخگو میخواستند.
اما در سالهای اخیر، با تشدیدِ سرکوب و سختتر شدنِ مطالبۀ تغییر—تا حدی که برای بسیاری به مطالبۀ «تغییرِ رژیم» بدل شد—نقشِ رضا پهلوی نیز دگرگون شد. بهتدریج، و نه بیمقاومت، او برای بخشی از مخالفان به چهرهای تبدیل شد که بالقوه میتواند یک ائتلاف گسترده را—در داخل و خارج از ایران—به هم پیوند دهد؛ ائتلافی برای مدیریتِ گذار در مقطعی که گروهی آن را نزدیکشدنِ کشور به پایانِ استبدادِ روحانیون تلقی میکنند.
او البته بیمنتقد نیست. برخی به تندرویِ بخشی از هواداران سلطنتطلبِ او اشاره میکنند؛ به همان گرایشهایی که گاه بر نوعی «وفاداری ایدئولوژیک» و مرزبندیهای سخت پافشاری میورزند و از نگاه منتقدان میتواند نشانهای نگرانکننده باشد. گروهی دیگر نیز زخمِ تاریخیِ ۱۳۵۷/۱۹۷۹ را به یاد میآورند و از تکرارِ سناریوی «فریبِ پیشینی و تغییرِ پسینی» هشدار میدهند: خمینی در ماههای منتهی به پیروزی، در مصاحبهها و پیامهایش از جمهوریِ دموکراتیکی سخن میگفت که در ذهن بسیاری به الگوی جمهوری پنجم فرانسه پهلو میزد؛ اما پس از استقرار قدرت، نظمی مستبدانه برپا کرد که بعضی آن را به حکومت دینیِ کوتاهمدتِ ساونارولا در فلورانسِ عصر رنسانس تشبیه کردهاند.
این دغدغهها را نمیتوان بیاهمیت دانست، اما الزاماً به معنای «سناریوی محتومِ شکست» هم نیست. ایرانِ امروز ایرانِ ۱۹۷۹ نیست. سالها تلاشِ پیگیر برای دموکراسی، تکثر و چندصداییِ نیروهای مخالف، و نوعی احتیاط و عقلانیتِ عملی که در جنبش «زن، زندگی، آزادی» برجسته شد، امکانِ یک تصاحبِ قدرتِ تمامیتخواهانه را کمتر میکند. افزون بر این، خمینی پیش از انقلاب نیز کارنامهای طولانی و روشن از ایدههای آشکارا ضددموکراتیک داشت—ایدههایی که تنها در ماههای پایانی، با زبانی مصلحتجویانه و تاکتیکی پوشانده شد. استبداد در حکومت او یک «حادثه» یا «انحراف ناخواسته» نبود؛ جوهرِ پروژه او بود و موتورِ محرکِ آن.
در مقابل، کارنامه رضا پهلوی—دستکم در سطح رفتار سیاسیِ علنی—به جهت دیگری اشاره میکند. او نزدیک به چهار دهه، غالباً همراهِ دیگران کار کرده است: گاه با دشواری و فرسایش، گاه با اثرگذاری کمتر از انتظار، اما بهطور کلی با تداوم؛ و در این مسیر، به جای تکیه بر اقتدار شخصی، تلاش کرده آن را به سودِ ائتلافسازی و همگراییِ نیروهای پراکنده، در مرتبهای پایینتر بنشاند.
طنز تلخِ ماجرا این است که درست در لحظهای که تاریخ بیش از هر زمان دیگری به برجستهکردنِ دموکراسی نیاز دارد، برخی از پرصداترین و پرشورترین هوادارانِ رضا پهلوی به شیوههایی گرایش پیدا میکنند که هم با اقتضای زمانه ناسازگار است و هم با تعهدات دموکراتیکی که خودِ او آشکارا بر آنها پای میفشارد. از جمله، میتوان به تلاشهایی برای برهمزدنِ تجمعاتِ سازماندهیشده از سوی نیروهای مخالفِ غیرسلطنتطلب اشاره کرد، یا به حملات و موجسازیهای شبکههای اجتماعی علیه چهرههایی چون نرگس محمدی (برندۀ جایزۀ نوبل) و نسرین ستوده (وکیلِ برجستۀ حقوق بشر).
مرزبندی های پیاپی رضا پهلوی با این قبیل گرایشها همۀ منتقدان را قانع نکرده است. با این حال، شمار بیشتری از ایرانیان—چه در داخل کشور و چه در دیاسپورا—به این نتیجه رسیدهاند که در افقِ سیاستِ اپوزیسیون، او «معتبرترین» چهرۀ همگراکننده است. بنا بر نظرسنجیِ مؤسسۀ «گَمان» (نهادِ نظرسنجیِ مستقر در هلند)، میزان حمایت از او حدود یکسوم برآورد شده و در کنار آن، سهمی کمابیش مشابه نیز در دستۀ مخالفان یا مرددان قرار میگیرد. در ادامۀ همین گزاره نتیجهگیریِ مورد نظر این است که در میدانِ سیاست ایران، چهرۀ دیگری نیست که حتی به این سطح از اقبالِ عمومی نزدیک شود.
نکتۀ اساسی آن است که رضا پهلوی بارها و بیابهام گفته قدرت را فینفسه هدف نمیداند. او برای خود نقشی آشکارا «انتقالی» ترسیم کرده است: یاری رساندن به عبورِ ایران از خرابههای جمهوری اسلامی به سوی نظمی سکولار و دموکراتیک؛ نظمی که نه به ارادۀ او، نه به حکمِ هیچ دودمان و جناحی، بلکه بر پایۀ خواستِ آزادانه و علناً ابرازشدۀ مردم ایران شکل خواهد گرفت. در فرهنگ سیاسی که از حاکمیت مطلقه —چه درفرم سلطنت و چه حاکمیتِ روحانیت—زخمهای عمیق بر تن دارد، چنین تأکیدی اتفاقاً بسیار حایز اهمیت است .
اگر ایران واقعاً به آستانۀ لحظهای تعیینکننده نزدیک میشود، آن لحظه بیش از هر چیز نه به «منجی» که به «تسهیلگر» نیاز دارد؛ نه به چهرهای که وعدۀ رستگاری بدهد، بلکه به شخصیتی که بتواند میان شکافهای سخت و تاریخی، اعتماد سازی کند و امکانِ همکاریِ حداقلی را فراهم کند. در همین پهنۀ باریک اما حیاتی، او کوشیده است خود را نه بهعنوان حاکمِ آیندۀ ایران، بلکه به مثابه متولیِ گذار—امانتدارِ عبور از یک دوره به دورهای دیگر—تعریف کند. و اگرآن لحظه فرا برسد، تصورِ گذارِ سیاسی در ایران، بینقشی از این نوع برای او، روزبهروز دشوارتر میشود.
در نهایت، آنچه رضا پهلوی را در فضای کنونی متمایز میکند، نه صرفاً میراث خانوادگی، بلکه تلاش برای بازتعریف خود به عنوان حلقهای پیونددهنده در مسیر گذار به دموکراسی است؛ مسیری که موفقیت آن در گرو همکاری نیروهای مختلف سیاسی خواهد بود.