سرویس خبری ایران من: خودفریبی، پدیدهای پیچیده و منحصر به فرد در روانشناسی انسان است که ریشههای عمیقی در شناخت و تعاملات اجتماعی دارد. این مقاله به بررسی ابعاد مختلف خودفریبی، از مکانیزمهای شناختی آن گرفته تا تجلیات گستردهاش در عرصه سیاست میپردازد. در ادامه خواهیم دید که چگونه این توانایی ذاتی انسان برای ساختن واقعیتهای جایگزین، میتواند منجر به تصمیمگیریهای ناکارآمد و پیامدهای اجتماعی گستردهای شود و چه راهکارهایی برای مقابله با آن وجود دارد.
به گزارش ایران من، همه اینها درست و جالب است ولی شاید بتوان تعریف دیگری هم از انسان داشت که آگاهانه دروغ میگوید و حتی بالاتر از آن خودفریبی میکند. نه فقط دیگران، بلکه خود را نیز فریب میدهد. در واقع انسان توانایی ساختن واقعیتهای جایگزین و حتی جعلی را دارد. البته این کار نیازمند توانایی شناختی پیچیده انسان است و با قدرت زبان و نمادسازی نیز پیوند دارد. برخلاف فریبکاری که میتواند غریزی هم باشد و در برخی از حیوانات نیز هست، خودفریبی فرآیندی خودآگاه یا نیمه خودآگاه است، فرد با پنهان کردن واقعیتهای ناخوشایند، تهدیدآمیز و ناسازگار با باورهایش، خود را فریب میدهد. همچنین با توجیهات غیرمنطقی سعی میکند باورها و رفتارهایش را موجه سازد. یا برای هماهنگی و تعارضات شناختی خود دست به تحریف ادراک میزند.
مفهوم و ویژگیهای خودفریبی انسانی
از این نظر خودفریبی علاوه بر اینکه با خودآگاهی فرد و قدرت روایتسازی ارتباط دارد، تحت تاثیر هویت و ارزشهای فرد نیز هست. این ویژگی در هیچ حیوانی دیده نشده است. البته خطاهای ادراکی در همه موجودات زنده هست. مثلا اشتباه در اندازهگیری خطر داریم ولی اشتباه را نمیتوان معادل خودفریبی دانست و این خطاها معمولا ناشی از محدودیتهای حسی یا شناختی است و نه یک ساز و کار دفاعی روانی؛ ساز و کارهایی چون «انکار»، «فرافکنی»، فرار از مسوولیت و… پدیدههایی آگاهانه یا نیمه آگاهانه ویژه انسان هستند. پرسش این است که این خودفریبی در کدام حوزه زندگی ما بیشتر دیده میشود و چرا؟ به احتمال فراوان ابعاد خودفریبی که میتواند با دگرفریبی هم همراه شود یا با دگرفریبی آغاز و به خودفریبی منتهی شود، در سیاست بیش از حوزههای دیگر است.
سیاست و انگیزههای قوی کنشگران آن همراه با مقولاتی چون قدرت، ایدئولوژی، هویت گروهی و بقا و نیز ارتباط میان هدف و وسیله، میتواند از علل تشدید خودفریبی در این حوزه باشد. عدم تقارنهای اطلاعاتی و وجود حلقههای مشورتی همفکر و محدود و چارچوبهای بسته فکری، خودفریبی جمعی را تشدید میکند، به ویژه هنگامی که آزادی تعامل و تقاطی افکار نیز میان آنان نباشد. جهتگیری هویتی نقش برجستهای در بروز این ویژگی دارد.
ابعاد خودفریبی در عرصه سیاست
همانطور که گفته شد این پدیده در سیاست بیشتر دیده میشود، شاید بتوان در کنار عواملی چون ایدئولوژی و هویت، ترکیب دو علت را در این پدیده موثرتر دانست.
اول؛ وابستگی به مسیر است. به عبارت دیگر تصمیمات و رویدادهای سیاسی گذشته نه تنها هویت ایجاد میکند که عقبنشینی از آن پرهزینه تلقی میشود، بلکه دامنه انتخابهای ممکن را در حال و آینده محدود جلوه میدهد، در نتیجه سیاستمداران حتی در مواجهه با شواهد آشکار از شکست، به سیاست ناکارآمد گذشته ادامه داده و خود را فریب میدهند.
دوم؛ ساختار هزینه و منفعت در سیاست است. هر رفتاری میتواند از نظر هزینه و فایده متفاوت یا غیرمتقارن باشد. مثلا خرید ما از بقالی و نانوایی صددرصد متقارن است. هزینه از جیب خودمان است که پرداخت میکنیم، همه فایده نیز نصیب ما میشود و محصول را مصرف میکنیم، ولی هزینه و فایده در سیاست به کلی نامتقارن است. سیاستمداران دنبال سیاستهایی هستند که منافع آن اغلب میتواند شخصی یا گروهی مربوط به خودشان باشد ولی هزینه آن از جیب مردم است. یا برعکس از سیاستهایی گریزان هستند که هزینه آن گریبان خودشان و گروهشان را بگیرد حتی اگر فواید آن نصیب مردم شود. برای توجیه این دو نوع تصمیم سیاسی، دست به کار دگرفریبی و نیز خودفریبی میزنند.
ریشهها و پیامدهای خودفریبی سیاسی
مساله مهم دیگر در زمانبندی هزینهها و پاداشها است که سیاستمداران دنبال فرار از هزینههای کوتاهمدت و جلب منافع کوتاهمدت هستند. در حالی که منافع و هزینههای بلندمدت را نادیده میگیرند یا انکار میکنند. نمونه آشکار آن سیاستهای پولی تورمزا در ایران است که اکنون بیش از ۵ دهه در حال اجرا است. یا سیاست قیمتگذاری انرژی و ارز است. در چنین شرایطی، هزینههای خطای سیاسی، اجتماعی میشود، درحالی که منافع هر موفقیت سیاسی، خصوصی و شخصی میشود و این ساختار به شدت وابسته به مسیر است و ریشه خودفریبی و دگرفریبی است و رابطه میان روانشناسی سیاسی و اقتصاد سیاسی را به خوبی نشان میدهد.
راهکارهای مقابله با خودفریبی در ساختار سیاسی
چه میتوان کرد؟ قطعا راههایی برای تخفیف این مشکل هست که گفتن جزییات آنها خارج از تصورات متعارف برای اجرا شدن است، ولی در مجموع باید ساختارهای سیاسی را به سوی مسوولیتپذیری و پاسخگویی مستقیم هدایت و اصلاح کرد. بدون شفافیت و دسترسی آزاد به اطلاعات این ساختار اصلاحپذیر نخواهد شد. انگیزههای مالی و اقتصادی را باید به نحوی اصلاح کرد که رویکرد بلندمدت بر کوتاهمدت ترجیح داده شود. تقسیم قدرت و نظام نظارتی آزاد و چند لایه ضروری است. از فناوریهای جدید برای کاهش فاصله میان سیاستگذار و مردم میتوان استفاده کرد. در مجموع باید سرنوشت هر تصمیمگیری را با نتایج تصمیم همبسته نمود. کاهش انحصار اطلاعات و توزیع به جای تمرکز قدرت راهحل این مشکل است.
در نهایت، خودفریبی نه تنها یک پدیده روانشناختی فردی است، بلکه در سطوح جمعی و به ویژه در عرصه سیاست، میتواند پیامدهای مخربی برای جامعه به همراه داشته باشد. برای مقابله با این معضل عمیق، نیازمند اصلاحات ساختاری هستیم که بر شفافیت، مسئولیتپذیری، توزیع قدرت و تفکر بلندمدت تاکید کنند. تنها با ایجاد چنین چارچوبهایی میتوان امید داشت که سیاستمداران و تصمیمگیرندگان از چرخه خودفریبی خارج شده و به سمت منافع واقعی و پایدار جامعه حرکت کنند.