سرویس خبری ایران من: روابط ایران و ایالات متحده همواره مجموعهای پیچیده از تنشها، مذاکرات ناکام و استراتژیهای متناقض بوده است. در متن پیش رو، نویسنده که خود سابقه مشاوره به روسای جمهور آمریکا را در کارنامه دارد، با نگاهی آسیبشناسانه به عملکرد دولتهای اوباما و بایدن میپردازد و ضمن نقد اولویتبندیهای آنان، نسبت به عواقب خطرناک رویکردهای نظامیگرایانه و امید بستن به ناجیان خارجی هشدار میدهد.
سیاستهای ناکام دموکراتها
این واقعیتی است که باید به آن اذعان کرد: نه باراک اوباما و نه جو بایدن — دو رئیسجمهور پیشین ایالات متحده که من در امور خاورمیانه مشاورشان بودم — هیچکدام حقوق بشر یا گذار سیاسی در ایران را در اولویت دستور کار خود قرار ندادند.
اوباما که همچنان درگیر کابوس تهاجم فاجعهبار سال ۲۰۰۳ آمریکا به عراق بود و عزمی جزم برای پرهیز از گرفتاری در باتلاقی تازه داشت، اولویت را به توافقی داد که عدم دستیابی ایران به بمب اتمی را تضمین کند. البته ملاحظات دیگری نیز در میان بود: تردید در توانایی آمریکا برای تغییر مسیر رویدادها در ایران، و هراس از اینکه هرگونه مداخله — حتی نرم و غیرمستقیم — در نهایت به سود رژیم حاکم و به زیان مخالفان تمام شود. زمانی که «جنبش سبز» در سال ۲۰۰۹ شعلهور شد و با مشت آهنین مقامات ایرانی سرکوب گردید، اوباما اگرچه از معترضان حمایت کرد، اما این حمایت صرفاً زبانی و با احتیاطی وسواسگونه همراه بود.
نگاه بایدن به ماجرا متفاوت است، هرچند خروجی کار تفاوت چندانی ندارد. او با وعدهٔ احیای توافق هستهای (برجام) — که دونالد ترامپ در سال ۲۰۱۸ آن را نقض کرده بود — پا به کارزار انتخاباتی گذاشت، اما نه سرسختی اوباما را دارد و نه به باور او پایبند است که این دستاورد دیپلماتیک ارزش پرداخت هزینهٔ سنگین سیاسی را دارد. بایدن اگرچه در مقام نظر خود را مدافع حقوق بشر میداند، اما او نیز معتقد نیست که آیندهٔ جمهوری اسلامی در واشینگتن تعیین میشود.
نتیجهٔ این رویکرد، در عمل «بیسیاستی» و بسنده کردن به وضعیت «نه بحران، نه توافق» است. زمانی که تهران در سال ۲۰۲۲ سرکوب جنبش «زن، زندگی، آزادی» را آغاز کرد، بایدن بیتردید لحنی تندتر از اوباما برگزید؛ مذاکرات را به حالت تعلیق درآورد، متحدان و شرکای آمریکا را برای محکومیت رژیم بسیج کرد، کوشید راههای ارتباطی جامعهٔ مدنی ایران را با داخل و خارج باز نگه دارد و آمران سرکوب را تحریم کرد. اما بیایید صادق باشیم: اقدامات ایالات متحده بیش از هر چیز برای فرار از اتهامِ «بیعملی» بود.
سرابِ ناجی خارجی
ضعف سیاسی جای شگفتی نیست که بسیاری از ایرانیان با احساس اینکه بارها به حال خود رها شدهاند، چشم امید به دونالد ترامپ دوخته باشند؛ رهبری از جنسی دیگر و با خمیرمایهای متفاوت که خود را «ناجی» میخواند و سوگند یاد میکند که «سوارهنظام» بهزودی از راه خواهد رسید. برخی فعالان ایرانی هشدار میدهند که حملهٔ نظامی راهگشا نیست و رژیم نهتنها از آن جان سالم به در میبرد، بلکه بر شدت وحشتافکنی خواهد افزود؛ آنها معتقدند چنین سناریویی پایانی خونبارتر و خطرناکتر رقم میزند و تنها مبارزهٔ صبورانهٔ نیروهای داخلی است که میتواند تغییر واقعی بیافریند. اما برای بسیاری، این هشدارها دیگر محلی از اعراب ندارد.
با نگاهی به آمار سرسامآور تلفات اعتراضات اخیر — ۵۰۰۰ نفر؟ ۱۰,۰۰۰ نفر؟ چه کسی آمار دقیق را میداند؟ — بلندترین صداهایی که از جانب ایران شنیده میشود، خواهان مداخلهٔ ایالات متحده است. شاید بر این باورند که پایههای جمهوری اسلامی چنان سست شده و مشروعیتش زیر آوار فروپاشی اقتصادی، فساد، سوءمدیریت و شکست دکترین امنیتی دفن گردیده که حملات آمریکا میتواند تیر خلاص را به آن بزند. شاید هم تصور میکنند پریدن در دلِ ناشناختهها، بدتر از کابوسِ کنونیشان نخواهد بود. یا شاید خیلی ساده، پیشاپیش از تصورِ تاوانی که جلادانشان بالاخره پس خواهند داد، لذت میبرند.
اما واقعیت چیز دیگری است: در میان کسانی که بیشترین هیاهو را پیرامون مسئلهٔ ایران به راه انداختهاند، کمتر کسی واقعاً دلنگران آیندهٔ مردم ایران است. رژیم ایران که دغدغهای جز بقای خود ندارد و خشونت عریانش همانقدر که نماد قدرت سرکوب است، نشانگر ضعف سیاسی نیز هست. دونالد ترامپ هم دستکمی از آنها ندارد: او پس از فراخواندن ایرانیان به شورش، هیچ کاری برای محافظت از آنها نکرد. بیتفاوتی، بدبینی و جهانبینیِ خودشیفتهٔ او، جایی برای اهمیت دادن به رفاه مردم ایران باقی نمیگذارد.
دولت اسرائیل نیز در همین مسیر گام برمیدارد؛ دولتی که حتی ابایی از آشکار کردن حمایتش از برخی چهرههای اپوزیسیون ندارد. اشک تمساحی که اسرائیل برای قربانیان ایرانی میریزد، نمیتواند این جاهطلبی را پنهان کند که میخواهد نام ایران را نیز به فهرست کشورهایی بیفزاید که آنها را تضعیف و تکهتکه کرده است.
چرخهٔ معیوب خصومت
بالهٔ شوم برای درک اینکه چگونه به این نقطه رسیدیم، باید به عقب بازگردیم و ریشههای «همدستی» میان رژیم اسلامی و دشمنانش را بکاویم. بنبست کنونی ایران تا حد زیادی محصول تعامل دو منطق متفاوت است: از یک سو، منطق رژیمی که مصمم است به هر قیمتی بماند و تاریخ و ایدئولوژیاش حسِ محاصره و آسیبپذیری در برابر دشمنان قدرتمند را در آن تقویت میکند. از سوی دیگر، منطق ایالات متحده، اسرائیل و شرکایشان که به دلایل گوناگون دست به «دیوسازی» از رژیم زدهاند، در خطر آن اغراق کردهاند و مسئلهٔ ایران را به یک موضوع صرفاً ژئواستراتژیک تقلیل دادهاند. این یک «رقص مرگ» است که در آن هر منطق، دیگری را تغذیه میکند و هر طرف، خواسته یا ناخواسته، در زمین دشمن بازی میکند.
تحریمها با تثبیت قدرت نخبگان حاکم و تضعیف طبقهٔ متوسط و جامعهٔ مدنی، عملاً ظرفیتهای گذار سیاسی را مختل میکنند؛ آنهم در کشوری که با وجود ساختار استبدادی، هرگز نتوانسته پویاییِ کنشگریِ سیاسیاش را — که سرزندهتر از اغلب همسایگانش است — خاموش کند. در طرف مقابل، نگاه امنیتی به مسئلهٔ ایران، پارانویای رژیم را تشدید میکند؛ رژیمی که برای افزایش پرخاشگری و زدن برچسب «مزدور بیگانه» به مخالفانش، به بهانهٔ زیادی نیاز ندارد. ما باید از شر این «بالهٔ شوم» خلاص شویم. مداخلهٔ نظامی آمریکا تنها به تقویت این چرخه منجر خواهد شد.
فرجام سخن
ایران سزاوار سرنوشتی بهتر از آن چیزی است که جهان — و دولتهای آمریکایی که من در آنها خدمت کردهام — تاکنون برایش رقم زدهاند. اما نسخهای که امروز برخی میپیچند، برخلاف تمام درسهای تاریخی دربارهٔ کارکردها و خطرات حملات نظامی است. شاید این حملات — با هدف قرار دادن رهبران سیاسی یا دستگاه امنیتی — فعلاً به تعویق افتاده باشد، اما دونالد ترامپ که سرمست از موفقیتهای ادعاییِ ماجراجوییهای نظامیاش به نظر میرسد، و متحدانش (بهویژه اروپاییها) که آمادگیشان برای کرنش در برابر او بیپایان مینماید، ممکن است مسیر دیگری را بروند. اقدام نظامی فعلاً در جستوجوی یک بهانه و هدف است و ترامپ احتمالاً آن را خواهد یافت. بیایید به او اعتماد کنیم: نتیجه هرچه باشد — بیثباتی عمیق، تضعیف رژیم، تسلیم شدن در برابر دیکتههای آمریکا یا بازگشت به وضع موجود — او اعلام پیروزی خواهد کرد. اما تمام شواهد هشدار میدهند که باید ترسید؛ چراکه این پیروزی، هرچه باشد، پیروزیِ مردم ایران نخواهد بود.